دلنوشتههای تلخ روزگار من

اگه بیکاری بیا تو

به نام خداوند عاشقان ومعشوقان......

سلام

بعد ایییییین همه مدت اومدم.....خیلیی مخلصیم.....خوبین خوشین سلاممتین....فدا مدا....

خاطره قشنگ وباحال زیاد دارم ولیییییییییییییییییییییی هیچ خاطره ایی مث اون یه ساعت مهمونی نمیشه

یه پسرعمو دارم 90درصدتون که میشناسیدش دیگه ههه...تو عمرم ندیده بودمش یه جورایی همسن وسالیم....اینهمه دنبالش گشتیم بالاخره اومدن خونمون....نمیدونین اون لحظه چه حالی بودم آآآآآآآآیییی

اصلا رفته بودم فضا.....رنگم پریده بودنامحرم محرم حالیم نمیشد که زل زده بودم به عموم وپسرعموم هعععععی خدا

اومده بودند اشتی ولی بابای ما گوشش بدهکار نیس!!!بزرگواری نمیکنه...

گذشته از اینا بگم دیگه راحت شدم...این آق داوود رو هم دیدم 10ماه بزرگه ازم دانشجو عمرانه ولی اون

چیزی که فکر میکردم ظاهرش باشه نبود!!!!!مهم نیست همین که دیدمش کافیه!!

درضمن دیروز تولد اجی فاطمه م بود شد28ساله....منم یه جانماز با طرح ترمه خیلی قشنگ کادوو دادم بهش

ای خداااااااااااااخیلی دوستت دارم

خداحافظ فعلا

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |
theimage = new Array(); // The dimensions of ALL the images should be the same or some of them may look stretched or reduced in Netscape 4. // Format: theimage[...]=[image URL, link URL, name/description] theimage[0]=["http://s5.picofile.com/file/8121002884/DSC08494.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121002884/DSC08494.jpg", ""]; theimage[1]=["http://s5.picofile.com/file/8121003026/DSC08517.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121003026/DSC08517.jpg", ""]; theimage[2]=["http://s5.picofile.com/file/8121002742/DSC08339.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121002742/DSC08339.jpg", ""]; theimage[3]=["http://s5.picofile.com/file/8121002600/DSC08215.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121002600/DSC08215.jpg", ""]; theimage[4]=["http://s5.picofile.com/file/8121002468/DSC08156.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121002468/DSC08156.jpg", ""]; theimage[5]=["http://s5.picofile.com/file/8121002276/DSC07620.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121002276/DSC07620.jpg", ""]; theimage[6]=["http://s5.picofile.com/file/8121002234/DSC06528.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121002234/DSC06528.jpg", ""]; theimage[7]=["http://s5.picofile.com/file/8121002126/DSC00320.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121002126/DSC00320.jpg", ""]; theimage[8]=["http://s5.picofile.com/file/8121004368/DSC08726.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121004368/DSC08726.jpg", ""]; theimage[9]=["http://s5.picofile.com/file/8121004550/DSC09107.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121004550/DSC09107.jpg", ""]; theimage[10]=["http://s5.picofile.com/file/8121004684/DSC09779.jpg", "http://s5.picofile.com/file/8121004684/DSC09779.jpg", ""]; ///// Plugin variables playspeed=2000;// The playspeed determines the delay for the "Play" button in ms playdiffernce=500; // The speed that the autoplay speed is changed by. 1000=1sec //##### //key that holds where in the array currently are i=0; //########################################### //if random function SetRandom() { tempimage = new Array(); for(p=0; p-1; p1) { tempNum = Math.floor(Math.random()*theimage.length) if(!tempimage[tempNum]){ tempimage[tempNum]=theimage[p]; break; } } } for(p=0;p0){ playspeed+=num; document.slideshow.slidespeed.value=playspeed; } } //########################################### function preloadSlide() { for(k=0;k
document.write('')
Autoplay Speed:

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |

تولد وبلاگم مبارک یکساله شد......

یازهــــــــــــرا س

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |
اینم خاطره ام از عید

دوروز پیش خونواده داییم اینا دعوت بودند شام منزل ما!!
پسرداییم تازه تابستون ازدواج کرده بود با همسرش ساعت 10شب از تهران رسیدند مستقیم اومدند خونمون.......همیشه با پسران داییم دعوا دارم....تیکه میندازن بهم...خوشبختانه از خوشحالی پر پر میزدم که پسران داییم همشون شیروان هستن...تااینکه یهو سر کله این پسردایی کوچیکه پیداشد....بااون همسر.....استغفرالله...بگذریم وغیبت نکنم....پسرداییم رو بعد از سه چهارسال دیدم.....کلی تغییر کرده بود بی غیرت!!!اینهو دختر شده بود...از دستبند طلا وگوشواره وگردنبند وناخنهای بلند ومو....حالم بهم خورد ازش...هی بهش میگفتم داداش واقعا همون سید علی خودمونی....باورم نمیشد....وسطای مجلس بهم گفت....دختردایی ژیلت برات بیارم....!!!منم بی خبر از دنیا گفتم چی چی؟؟؟دوباره تکرار کردمنم گفتم نه داداش نیاز نداریم... گفت خوب زشته یه دختر سیبیل داشته باشه قبلا بهش گفته بودم  در جواب این حرفش که{دیدیدم جامعه کمبود مرد داره..گفتم برای جبرانش من دست به کار شم..تا کمبود مرد نکنه جامعه}الان بخاطر همون حرف من.یه ته ریش ستاری گذاشته بود بازم همون حرفو گفتم در جواب گفت من که ریش دارم گفتم اونو از ترس گربه سیاه گذاشتی  دختر خانوم!!!گفت بیا برو بینیم باش دوباره گفت سیبیلو جمعیت حدود بیست وشش نفر بود رفتم پیشش نشستم گفتم  میدونی چرا  سیبیلامو بر نمیدارم چونکه اقا بالا سر ندارم هروقت متاهل شدم چشم در اولین فرصت ..گفت هیچ پسری نمیاد خاستگاریت چون سیبیل  داری گفتم مامان جان داداشت بگو من خاستگارام چه مدلین همشون..مادرمم گفت کل مشهد هرچی لات وپوت بوده ریخته تو خونمون فقط یه شیخ امد که رد کردم..  گفت م به پسرداییم زنی که ارایش کنه  وبی حجاب باشه{خطاب کردم به همسرش}مال شوهرش نیست مال همه مردمه ولی  دختری چون من فقط برای شوهرم هستم گفت نه خیر منکه زنم برا خودمه فقط گفتم پسردایی فکر کن من پسر هستم الان دوست دارم یه تیکه بهت بندازم ولی نمیندازم بعدا بهت میگم کل جمعیت شنونده بودند  گفتم بی بی معصومه رو میشناسی  همسایتونه تو قم گفت ما بااون قهریم...منم کلی داغ کردم گفتم داداش اگه تو هفتا کفن پاره کردی من هفتادوهفت تا پاره کردم ارره..بعد کف زد گفت میبینیم بچه مذهبیا هم لاتی بلدن حرف بزنن..گفتم اوخ اوخ چقدر من ازادم دارم خفه میشم    از قدیم گفتن با جاهلان بحث نکنید پس کنار میکشم اگه خودت ابرو نداری ابرو جدت رو حفظ کن این تیکه اخرشو تو گوشش گفتم..بعدا وقتی میخواستن برن  تو گوشش گفتم به همسرت بگو رژلبش کم رنگه پررنگ تر کنه تا بابام وداداشم لذت بیشتری ببرند ..زنش از اول تا اخر نگهبان نگاهها بود که مبادا شوهرشو بدزدیم...ههههه

؟؟؟

نظرتون چیه

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |
سلاااااااااااااااااام به همه برو بچه های معتاد اینترنت.....خوبین خوشین فدا مدا...مخلص همه بعد سه ماهی دارم فکر کنم اپ میکنم..................دل همتون اب میکنم

یه اپ مشتی دارم ازتون که تو همین دوره سه ماهه که نبودم برام اتفاق افتاده بخونید وازخنده روده بر شید.....خخخخخخ

ابجی بزرگم فاطمه ...هرروز صبح شانه میکنه موهاشو رفته تو حموم شونشو برداره دستش خورده به شیر حموم...هههه ازاون بالا {دوش} آب ریخته رو سرش ...اومده میگه فهیمه دیشب تو حموم بودی میگم چطوووور میگه خدا لعنتت کنه....پدر صلواتی سمعکم خراب شد رفت!!! راستش چندتا هم فوش داد....منم قسم خوردم دیگه حموم نرم...هههه

********

حالا چندروز پیش رفته حموم چادرشو اب بکشه..منم فکر کردم کسی حموم نیست دستگیره در حموم خیلی با حاله گرفتم در حموم رو بستم یهو جنی ...نیاد بیرون خخخخ...بعدشم رفتم بالا تو اتاقم درس بخونم بعد نیم ساعت یادم اومده...فاطمه تو حموم بوده....مثل رعد وبرق از پله ها پریدم پایین ...خداروشکر پاهام نشکست...برم در حموم باز کنم....

.

.

دیدم بعله....

خانم درحمومو با چاقو وا کردهودر حموم شکسته.......هم منو دید...گفت پدر صلواتی فلان فلان شده....با چاقو افتاد دنبالم...اون لحظه دیگه چاقو نبود...ساتور بود.....منم ...گریه هام داشت در میومد...خودمو کنتزل کردم...نیم ساعت دنبالم کرد.....خواهر دیگمم سمانه نشسته دست میزنه انگار عروسی باباشه...میگه موش بدو گربه بدو.....ههه....بعد خسته شد رفت گرفت خوابید....حاضر شدم برم مدرسه...بهش گفتم ...اهای...هوووووی...میشستس تو حموم قشنگ تر چادرتو میشستی...باز افتاد به جونم.....کلی کتک خوردم....انگشتم هم شکست...رفتم مدرسه....بعد مدرسه انگشتم رو مادرم بست.....گفت حقته...ادب شدی......خخخخخ....خانوادههه مادریما.....از ریدی وصدام هم بدترند.....ههه


نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |
سلاام چاکر همه برو بچ های نت{از جمله چت........وبکم....هدفون.....بیرون.......و...بماند....خخخخ...بخاطر چندمدت نبودنمن پنجشنبه منتظر بهترین سوژه واپ جدیدم باشید...دارم براتونااااااا.خخخخ}

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |

گاهی....
روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند....
پشتش را کند به دنیا....
پاهایش را بغل کند....
و بلند بلند بگوید :
«من دیگر بازی نمیکنم»

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |
تولدت مبااااااااااارک داش گلم

تولده تولد8دیماه 1388یه پسری که اسمشو گذاشتند مجید چشم به جهان گشــــــود

آری او امروز میشود24ساله اجب رشدی کرداااااااااااااا

خدا عاقبت هممونو بخیر کنه

به هر حال تولددددددددددددددت  مبـــــــــارک انشالله240ساله نشی خخخخ

انشالله همین امروز بری اونور خیابون کامیونی تریلی خدانکنه بهت بزنه له نشی

زنده بمونی خخخخخخ  هنوز ارزو داری

داداش اینم بستنی تولدت

هههه  خوشمزه است ها دکتر رفتنشم می ارزه

امپول وییییی خخخخ

ولی داداش ما هنوز عزادار حسینیم جایزه بهت نمیددددددم

همه برا تولدش10تا صلوااااااااااااااااااات جایزه بدن

اجرت با حسین "س"

انشالله عمر بابرکت داشته باشی

اللـهــــــــــــــم صل علی محمــــــــد وآل محمـــــــــــــد وعجل فرجهـــــــم

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |
سلام به سردی خیابونااااا

ویی چقدر سرده هاااااا

دیروز یعنی  یه شنبه خوب د بگین خوب دیگه

خواستم مانتویی بزنم به چاک خخخ تو عمرم واس اولین باااااااااااااااار

با یه تیپیییی که هیچکیییییییییییییییی ندیده بود یوهووووووووو

زدم بیرون که برم مدرسه

پسرای کوچمون یه سال ازم بزرگن خخخ همه فک شون باز مونده بود خاستم

دست به کار بشم جمع کنم فکشونو مگسی چیزی نره خخ خفه شن بعد هیچی

دیگه خاب از همون 3سالگی اینا چادر میپوشمم

خخخخخ  عشقم چادررررررررر

بعد دوسه تا از بچههای مدرسه که از تعجب مونده بود غش کنن اخه تیپ وقیافه

مث مو ندیده بودن اینا ندیده اند دیگه در کل بگماااا وقتی خواستم برگردم از مدرسه

یه هم همه راه افتاده بود تو مدرسه یکی از بچه ها امد گفت خانم ؟؟؟؟؟از شما دیگه

توقع نداشتیم همه امیدمون به شما بود خواهر مذهبی بسیجی وفرمانده وریس شوراو..

ههه من موندم چی بگم گفتم خوب منم دل دارم خاستم یه باااار فقط تو عمرم مانتویی زده

باشم به چاک جان ما بذار کیفمانو بکنیم.هیچی دیگه همه مدرسه امیدشون قطع شد به من

اخه فرمانده بسیج وریس شورا وبچه مذهبی به من میگن اخر لوتیم دیگه بعد یکی از

خاستگارام که تو محلموووونه مداحه ومغازه داره وسادات هم هست وطلبه هم هست؟؟

منو دیددددددددد؟؟؟از تعجب چشاش گرد رفته بودددددددفک کنم دست از سرم برداره؟؟

کلا بگم همه تعجب کرده بودند حالا من بدبخت هم تا صبح خابم نبرد همش کابوس میدیدم

به غیلط کردن افتادم در حد المپیکککککک

بعد امروز که خیابونا عروس رفته بودند با چادر عشخم رفتم اجب برفی بودا کیف کردم

بعد هیچی دیگه ابروم رفت که رفت به سلامتیییییییی

اینم ماجرای چادر من

نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |
سلام به همه ی دوستای گلم بعد یه عمری اپ میکنم هههه

خوبین خوشین؟ من که همش سرما میخورم بعد خوب میشم هههه

هیچی دیگه؟مدرسمون مارو بیرون کردش یعنی مدرسمون شد کاردانش

ماهم رفتیم یه مدرسه دیگه که معلماش اصلا به درد نمیخورن بااین وضع معدلم10.25

بازور میشه والازبان

حالا از همه اینا بگذریم مدرسه ما 400تا دانش اموز داره با خودم ههه 370نفر بهم رای دادن

منم رنگم پرید!! اخه به معاون گفته بودم اسم منو ننویس نمیخام کاندید شم

میدونم که رای میارم بعد گفت: نه نمیاری این مدرسه جدیده هیچکی نمشناست.

بعدشم هیچی دیگه طبق معمول شدیم ریس شورا حالا همه درسام خراب تر میشه

مجبوریم خدمت کنیم استعفا دادم قبول نکردن که نکردننگرانمنم اینجوری شدمقهر

بعدشم اینجوری شدممنتظر تصمیم گرفتم از این مدرسه برم ولی.....معاون پرورشیمون

عاشقم شده میگه نمیذارم بری حالا من چکار کنم؟؟؟


تصمیم گرفتم درسامو خوب بخونم تا امتحانای نهایی رو خراب نکنم

اینا نمیفهمن امتحانای ما نهاییه که.

چی بنویسم خو

فعلا خداحافظ برام دعا کنینبای بایبامن حرف نزن


نوشته شده در ساعت توسط fahimee| |